تبليغاتX
عشق من
عشق من

دهکده ی عشق من

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط ناصر| |

شاهزده کوچلو چي مي خواي

روي زمين جاي تو نيست

اينجا اميدي به سحر براي فرداي تو نيست

آفتاب غروبي نداريم

روزهاي خوبي نداريم

واسه سفر به ناکجا يه اسب چوبي نداريم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشي شب و روز بهانه جنون نبود

يه وقت مثه ماها نشي

خسته ،کلافه ،نيمه جون

تو حسرت يه تيکه ابر

ديدن يه رنگين کمون

اينجا ديگه نشونه اي از گل سرخ و لاله نيست

کنار ماه دوديمون نشونه هاله نيست

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشي شب و روز بهانه جنون نبود

تو شبا جاي ستاره سکه شماري مي کنيم

با گل هاي پلاستيکي عصرو بهاري مي کنيم

کي گفته اينجا بموني؟

پاشو برو به آسمون

همون جا پيش گل سرخ

تو خونه خودت بمون

شاهزده کوچلو چي مي خواي

روي زمين جاي تو نيست

اينجا اميدي به سحر براي فرداي تو نيست

آفتاب غروبي نداريم

روزهاي خوبي نداريم

واسه سفر به ناکجا يه اسب چوبي نداريم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشي شب و روز بهانه جنون نبود

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط ناصر| |

 

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه

باخبر باش که من غرق گناهم هر شب

از جرم عشق پیش کَسَم گرچه راه نیست

یا رب تو آگاهی که محبت گناه نیست

شادم که در دلم جز غمت نبود غمی

هرگز نمی دهم غم عشقت به عالمی

آورم پیش تو از شوق پیام دگران

گویمت من سخن خویش به نام دگران

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط ناصر| |

کوتاه‌ترین راه عشق ورزیدن، نگاهی است خالص و بی‌ریا توأم با

عشق.

کوتاه‌ترین راه رسیدن به ثروت آن است که قابلیت‌هایت را بشناسی

و بر آن ها تکیه کنی.

کوتاه‌ترین راه برای جلوگیری از شکست احتمالی، مشورت با

کسانی است که قبلاً آن راه را رفته‌اند.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن روانی سالم، در نظر گرفتن زمانی برای

خنده و شادی در هر روز است.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن این‌که نخواهی چیزی را به خاطر

بسپاری، نگفتن دروغ است.

کوتاه‌ترین راه برای تسکین پشت کنكوری‌ها دیدن افراد موفق و

خوشبختی است که حتی از جلوی دانشگاه هم رد نشده‌اند.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آرزوها، واقع‌بین بودن است.

کوتاه‌ترین راه برای غیبت نکردن آن است که عیوب خود را مثل عیب

دیگران ببینی.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن جسمی سالم، اعتدال در خوردن است،

نه زیاد و نه کم.

کوتاه‌ترین راه برای یافتن یک دوست، توجه به علایق طرف مقابل

است.

کوتاه‌ترین راه مبارزه با ترس، روبه‌رو شدن با آن ترس است.

کوتاه‌ترین راه برای رهايی از افسردگی، فکر کردن به چیزهای خوب

است.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به ثبات، آن است که بر آن‌چه ایمان داری

پافشاری کنی. حتی اگر یک لشكر مخالف داشته باشی.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به تکامل، انتقادپذیری است.

کوتاه‌ترین راه برای دروغ نگفتن، شجاع بودن است.

کوتاه‌ترین راه برای آینده‌نگری، قناعت است.

کوتاه‌ترین راه برای حسرت نخوردن، آن است که همیشه در حال

زندگی کنی.

کوتاه‌ترین راه برای حل یک مسئله، فهمیدن درست صورت مسئله

است.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آرامش، آن است که کم تر به

چیزهايی که نداری فکر کنی.

کوتاه‌ترین راه برای اثبات دوستی‌ات به یک دوست، آن است که

شنونده خوبی باشی.

کوتاه‌ترین راه برای فاش نساختن راز دیگران آن است که هرگز به

رازشان گوش ندهی.

کوتاه‌ترین راه برای تحقیر نکردن دیگران این است که فقط چند

لحظه خودت را جای آن ها قرار دهی.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به قدرت واقعی، تقویت هرچه بیش تر

منطق است.

کوتاه‌ترین راه برای مقابله دشمنان آن است که هرگز خونسردی‌ات

را از دست ندهی.

کوتاه‌ترین راه غلبه بر مشکلات، کوچک و ناچیز شمردن آن ها است.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن یک ارتباط سالم، داشتن فکر و اندیشه

سالم و قلب پاک است.

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط ناصر| |

 

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوش تر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رؤیا رنگ

می دود همچو خون به رگهایم

آه...گویی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله ای بوسه تو

می شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پرنور

می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوئیا بوی عود می آید

آه...باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دل نشین باشد

بی گمان زان جهانم رؤیایی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم به روی دفتر خویش

جاودان باشی ای " سپیده عشق "

                                                                                                      فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط ناصر| |

من اگر روح پريشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازي دوران دارم

دل گريان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم

در غمستان نفسگير، اگر

نفسم ميگيرد

آرزو در دل من

متولد نشده، مي ميرد

يا اگر دست زمان درازاي هر نفس

جان مرا ميگيرد

دل گريان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترين انسانم

به وفاي همه بي ايمانم

دل گريان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط ناصر| |

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط ناصر| |

تنهایی

نبودت ابتدای هرچه ویرانیست درمن

شروع شوم شبهای زمستانیست درمن

عبورازتنگنای حفره های اضطرابست

نشستن درمسیرسیل خورشیدی مذاب است

نبودت پرسه درپس کوچه های بی قراریست

عبورازالتهاب این جهنم های جاریست

نبودت یعنی ازهرسوهجوم واردیوار

ویافریادبی پژواک مردی زیر آوار

ویاازاوج وحشت پنجه برخاکی کشیدن

جهنم را از هرجا بگذری در پیش دیدن

من اینجاخردوخونین وخرابم،کاش بودی

چنان ماهی که دورازتنگ آبم،کاش بودی

چه شدیکباره ازهم بی نهایت دورگشتیم

تویامن ای غزال دشت من مغرورگشتیم

به غیرازبی پناهی کی پناهم می شودباز

چه دستی بی تواینجا تکیه گاهم می شودباز

میان عابران تنهاترازمن هیچ کس نیست

کسی اینجابه فکراین غریب درقفس نیست

دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است

فقط دردستهای گرم تو مردن قشنگ است

کسی غیرازتوآرامم نخواهدکردامشب

چگونه سرکنم بااین هوای سرد امشب

چه میدانی چه بامن کرددوری

مپرس ازمن خودت ازدست این دوری چه جوری

وبی من گریه ات راپیش کی سرمیدهی باز

دلت رادرهوای چشم کی پرمی دهی باز

خودم میدانم آنجاسخت دلتنگی برایم

وهرشب خواب می بینی که شایدمن بیایم

فقط وقتی خبرازحال وروزم داری ای دوست

که یک لحظه خودت راجای من بگذاری ای دوست

بهترین و جدید ترین ها در www.bahar20.sub.ir

 
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط ناصر| |

 

 

 

... پائيز آمد .. بدون آنکه حتي لحظه اي درنگ نمايد

 کمي دقت کنيم صدايش را از ميان قدمهاي کودکان در کوچه و خيابان  

...ميشنويم

... کمي دقت کنيم بويش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهيم کرد

.. کمي حساس باشيم يقينا رد پايش را بر روي قلبمان  نيز خواهيم ديد  

 پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

 ...  آري پائيز فصل هزار رنگ از راه رسيد

بازهم يک شب مهتابي ، اما نه يک شب رويايي

... باز هم آسمان باراني ، اما باران دلتنگي نه عاشقي

... باز هم امروز باز هم فردا ، اما اينبار بي هدف تر از گذشته

 ... انتظار تنها ذکر دقايق بي تو

 و حالا آرزو ذکر دائمي قلب من

 التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خيسي به

...  رودخانه مي مانند

 و تنها حسرتي مانده از دقايق ، ثانيه ها و ساعت هاي با تو

 ... بودن

...  دوري را ديده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم 

 
 فرياد را شنيده بودم اما غم را نديده بودم  

بازهم پائيز، قلب مرا به يغما برد

 بازهم پائيز آمد اما اينبار همراهي در کنارم نمي بينم

... شايد حتي همراهي براي قدم در ميان برگهاي بي جان 

.... هنوز برگها نيز ترانه قدمهاي عاشقانه ما را به خاطر دارند

 قدمهاي به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهايي به همنوازي همه درختان و

 شايد قدمهايي از کرانه قلب عاشق من بر روي دفتر خاطرات زندگي

... سردم

 آري زمان صبر نميکند روزي با تو حالا بدون تو از اين فصل و کوچه هاي

 ... دلتنگي آن عبور ميکنم

.... اما پائيز نيز به دنبال نواي قدمهايت از قلب من کوچ کرده است

 
عشق را در پائيز بايد شناخت ، جان را در همين فصل بايد نثار کرد ،شايد

... عقل را نيز در همين فصل مي بايست به حراج گذاشت

 پائيز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جواني و فصل خيانت

.... است 

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

 در پائيز بيشتر از هميشه عاشق ميشويم ... بيشتر از هميشه خيانت


   ميکنيم و از هميشه بيشتر دوست ميداريم 

با مقدمه يا بي مقدمه تنها مي گويم

... پائيز را غنيمت شماريد تا هنوز نرفته است

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط ناصر| |

درد من ...

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

انحنای روح من

شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه‌ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می‌زند ورق

شعر تازه‌ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط ناصر| |

 

تقدیم به کسی که  باز هم داره در مورد من اشتباه فکر میکنه

 

 

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور نیستی که بمانی..................

                                         اما نرو......................

                                              

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

بعد از چه قدر این طرف و آن طرف زدن

فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم

یک آسمان اگر چه به رویم گشو ده اند

من راضی ام که در قفسی جز تو نیستم

حالا خیالم از تو که راحت شود ُ عزیز !

دیگر به فکر هیچ کسی جز تو نیستم.

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط ناصر| |

تقدیم به کسی که  باز هم داره در مورد من اشتباه فکر میکنه

 

 

دل تو سنگ به قدر شکستن من نیست

                                             تو پاره ی منی پاره من آهن نیست

                                                             

 

مرگ بر عشق! وقتی تو یارم نباشی

                                         صبح ُبرخیزم اما به یادم نباشی

                                               

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ.....تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

آن قدَرها صبر دارم تا بمانم پای تو...........

می توانم مایه ی-گهگاه-دلگرمی شوم

میل ُمیل توست ُاما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ُ پر پر می شوم.

                                          

حالا که خوب می شنوم حرف ُ کم نزن

طرحی که از صدای تو دارم به هم نزن

شعر سپید «می رسمت» را کدر نکن

امضای نا نوشته ی من را قلم نزن

بی هیچ کس بیا که تو ومن شویم و بس

بی من کنار سایه ی خود هم قدم نزن

بگذار بیت بیت تو را منتشر شوم

از «وقت شعر نیست» که «دیر است » دم نزن

از این دو تا ستاره به چشم تو می رسم

هی پلک آسمان شبت را بهم نزن

من تا امروز بیشترم قد نمی دهد

حرف فردا می شود می روم نزن.

 

 

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط ناصر| |

تقدیم به کسی که  باز هم داره در مورد من اشتباه فکر میکنه

 

و میان من و تو فاصله نیست

چون تو پیوسته در آغوش خیالم هستی

گر چه از من دوری.....

ولی نزدیکتر از نزدیکی..

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط ناصر| |

 

تقدیم به کسی که  باز هم داره در مورد من اشتباه فکر میکنه

 

 

وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني



به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي



وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه



قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني



حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم



حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو



حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني

 


 


حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات


 


وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري



حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره


 


حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر



حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

 


 


حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي



حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن



حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن



حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت



وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري



حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه



حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني



حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ



حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني

پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني



حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن


نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط ناصر| |

وقتی کم می آورم لحظه ها را برای بودنت
وقتی هر شب با یاد آغوش تو به خواب می روم
و صبح ها چشمانم قرین یاد تو باز می شود 

وقتی که نیستی و هستی..وقتی که هستی اما نیستی
وقتی از هر چه قافیه و قید و ردیف خسته می شوم اما هنوز برای تو می نویسم

وقتی تصور  هرگز ندیدنت نفس کشیدنم را سخت میکند  
وقتی ...
وقتی ...
وقتی ...

آن وقت یک دل سیر گریستن را هوس می کنم

شاید صدای گریه هایم دل تقدیر را بلرزاند ...

 

 

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط ناصر| |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید.عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

                                       ای همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

                                                 من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گِل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط ناصر| |

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط ناصر| |

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط ناصر| |

از شانس بدت هنوز زنده ام

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط ناصر| |

دلم برات پر ميزنه...

خدانگهدار عزیزم اما نمیشه باورم

توی چشام نگاه نکن این لحظه های آخرم

آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم

میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم

میرم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره

یکی که از دوریه تو سر به بیابون میذاره

خدانگهدار عزیزم....
               

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط ناصر| |

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد؟

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا

با تموم ابرای آسمونا

کاشکی می داد همرو به چشم من

تا چشام به حال من گریه کنن

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

قصه ی گذشته های خوب من

خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بزارم

تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیشکی مثه من غم نداره

مثه من غصه و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه

چرا چشمم اشکشو کم میاره؟

خورشید روشن مارو دزدیدن

زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه ماتمه

فرصت موندنمون خیلی کمه

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

زخم خنجرش میمونه تو سینه

لب بسته سینه ی غرق به خون

قصه ی موندن آدم همینه

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط ناصر| |

خیلی سخته تو یه نفر رو دوست داشته باشی ، ولی اون یه نفر ندونه یا نخواد بدونه.

 

خیلی سخته تو به یه نفر با یه نگاه عاشقانه نگاه کنی ، ولی اون با یه نگاه سرد و بی تفاوت

نگاهت کنه

 

خیلی سخته که تو شب ها با یادش بخوابی ، ولی اون لحظه ای به یاد تو نباشه.

 

خیلی سخته وقتی تو اون رو می بینی و لبخند می زنی ، اون با نگاه سردش لبخند رو روی

لبهات منجمد کنه.

 

خیلی سخته وقتی توی آلبوم عکس هات عکس اون رو می بینی و با نوک انگشتات عکسشو

 

 نوازش می کنی قطره اشکی از چشمت عکس ها رو خیس کنه.

 

خیلی سخته اون همیشه توی قلبت باشه، ولی توی قلب اون یه نفر باشه ، به جز تو...

 

به خدا قسم....

 

خیلی سخته....

خیلی....

غم و تنهایی

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط ناصر| |

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

 

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

 

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

 

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

 

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

 

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز

 

وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

 

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت

 

کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

 

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

 

استاد پاسخ داد: "البته"

 

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

 

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

 

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

 

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به

 

سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد

 

وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی

 

انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در

 

این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن

 

گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

 

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

 

 

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور

 

 

است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با

 

استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را

 

 

جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور

 

 

دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک

 

 

فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور

 

 

را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی

 

 

که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

 

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم.

 

 

........ او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او

 

 

در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر

 

هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

 

 

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به

 

سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا

 

توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی

 

بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود

 

به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.

 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط ناصر| |

پيراهن فاصله را از تنم بكن

همه ي دكمه هاي

روزها ورازها را

باز كن

ببين!

سينه ام سرخ سرخ است

داغي به جا مانده

از هرم آتشين قدم هايت

وقتي كه مي رفتي.

یقین بدان

که کسی جز من

اینگونه نمی خواهد ت

یقین بدان

که من هم

چیزی جز دوستی

جز حرف

جز شعر

از تمام لحظه هایت نمی خواهم.

تا هنوز

تا هنوز

جانی در تن داریم

بخواه وبیا

تا غباری از فاصله

کسره ی دوستی بین ما را نپوشاند.

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط ناصر| |

خود را خواهم جست،

تو را خواهم دید،

از دهلیزهای تو در توی غربت،

در آغاز بی پایان،

حال چه بیخودانه کلام

می زنیم.

با خود غریبه ایم،

همه ی شباهتمان

 در نا شناسیمان را نوسان می دهیم

در خوابی لغزیده ایم،

دژخیم،

همه ی خواب را آینه خواهم کرد،

بر هم زن،

شکسته خواهد شد

این انعکاس.

با توام!

ای گوشهای خاموش،

ای چشم های گنگ،

صیاد ،

صید صید خود خواهد شد! 

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط ناصر| |

مرد خبيثي روزي دز کوچه اي راه مي رفت و با خودش فکر مي کرد
 
که من هر گناه و خباثتي که وجود داشت انجام داده ام.اين شيطان چه
 
کار کرده که من نکرده باشم؟که پيرمردي آرام آرام جلو آمد و با
 
صدايي لرزان گفت:پسرم با من کاري داشتي؟
-شما؟
-من شيطانم،گويا نام مرا مي بردي.
-بله،مي خواهم بدانم تو چه کرده اي که اينقدر به بدي مشهوري.من
 
هر فعل بدي که به ذهن برسد انجام داده ام و مطمئنم که صد بار از تو
 
بدترم.کاري هست که تو کرده باشي و من نکرده باشم؟
-نميدونم پسرم،مي خواهي يک مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم که من
 
چه کار مي توانم بکنم و تو چه کار؟
-موافقم.
-پس وعده ما يک ماه ديگر،همين جا.
مرد خبيث رفت و در اين يک ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و
 
خباثتي دريغ نکرد.دزدي کرد و به حق ديگران تجاوز کرد و با استفاده
 
از سياست هاي پليد، ملت هاي مختلف را به جان هم انداخت و جنگ
 
درست کرد. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل کثيفي از او سر
 
زد. بعد از يک ماه به کوچه محل قرار بازگشت. پيرمرد يا همان
 
شيطان خودمان آرام آرام آمد. مرد پرسيد:خب پيرمرد چه
 
کردي؟شيطان با صدايي لرزان گفت:پسرم اول تو بگو چه کار کردي؟و
 
مرد شروع کرد به تعريف آنچه از بدي و کثيفي در اين يک ماه کرده
 
بود.
 
-خب مي بيني که من از هيچ خباثتي کم نگذاشته ام. حالا تو بگو چه
 
کار کردي؟
-پسرم من وقتي با تو خداحافظي کردم و رفتم، تو همين کوچه ديدم
 
پسر جواني داره رد مي شه و از طرف ديگر کوچه دختر جواني داره
 
مياد. به دل پسر انداختم که سرش رو بلند کنه و به دختر نگاه کنه.
 
خلاصه پنج روز اول سعي کردم اين پسر به آن دختر فکر کنه و طي
 
اين پنج روز پسر توي کوچه دنبال دختر راه مي افتاد، ولي دختر
 
حاضر نمي شد باهاش حرف بزنه. پنج روز دوم روي دختر کار کردم
 
تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه. با لبخند دختر، پسر
 
اميدوار شد و من هم روي او کار کردم تا يک نامه فدايت شوم براي
 
دختر بنويسد. اين هم از پنج روز سوم.پنج روز بعدي صرف اين شد
 
که دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند.
 
تا اينجا شد بيست روز.
 
-خب ادامه بده.
-عجله نکن پسرم.پنج روز بعد پسر را آماده کردم که به دختر پيشنهاد
 
بدهد و در اين مدت پسر با دختر بيرون مي رفت و مدام اصرار مي
 
کرد که دختر به خانه شان برود ولي هر چه پسر اصرار مي کرد که
 
من دوستت دارم،بيا کسي خانه نيست و مسأله اي ندارد، دختر نمي
 
پذيرفت. پنج روز آخر من به کمک پسر رفتم و روي دختر کار کردم تا
 
بالاخره به تقاضاي پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت.
 
-همين!من اين همه جنايت و تجاوز کردم و تو فقط همين يه کارو
 
کردي؟!
 
-تو متوجه نيستي پسرم. از همين اقدام من حرامزاده اي به وجود مي
 
آيد که تموم آنچه تو کردي را انجام خواهد داد!
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط ناصر| |

 

یکی بود یکی نبود

يه روزی از روزا

با يه دختری آشنا شدم.

اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.

يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.

ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.

واسم با ديگران متفاوت بود.

عاشقش شدم.

عشق اولم بود.

نمی دونستم چه جوری بهش بگم.

چه جوری نشون بدم

که دوستش دارم.

روز ها گذشت.

من هم هر کاری که می تونستم می کردم

که بهش نشون بدم که دوستش دارم.

يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!

دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.

همين جور عاشقش موندم...

يه روز اومد گفت:

" اين دوستمه اسمش سعيد هست."

يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.

بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:

"خوشبختم."

ديگه چيزی از دلم نمونده بود.

اون لبخند از ته دل نبود.

فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.

که باز هم ناراحت نشه!

يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:

"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"

با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬

لبخند زدم و گفتم:

"بله که می تونی."

بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...

چندين ماه گذشت...

يه روز بهم زنگ زد و گفت:

"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"

ديگه نمی فهميدم چی ميگه.

منگ شده بودم.

يهو ديدم داره ميگه:

"... کوشي؟ الوووووو...."

گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."

گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"

گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."

....

اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.

ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.

خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.

فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.

خودش بود. بازم سر ساعت!

در رو باز کردم.

به چشماش زل زدم.

هنوزم عاشقش بودم. ولی ...

گفت:

"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."

تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.

همه چيز واسم مثل جهنم بود.

نمی تونستم تحمل کنم.

به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.

دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.

....

پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.

به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.

چقدر زيبا شده بود.

اومد جلو و بهم گفت:

"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."

دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:

"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"

گونش رو بوسيدم و گفتم:

"خداحافظ!"

حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط ناصر| |

 

وقتی اون روز دیدمش که زیر ماشین خوابیده بودو داشت با چه

سختی پمپ یه ماشین خدا تنی را عوض میکرد وقتی که دستای

سیاهو ترک خوردش دیدم وقتی صورت شکسته و غم دیدشو دیدم

وقتی دیدم که از هر کلمه ای که میگه غم و درد دلش بیرون ریخته

میشه باورم نمیشد که فقط 25 سال داره علی فقط 25 سال داشت

اما باید خرج 2 تا خواهر و مادرشو با شاگردی کردن و شبا درس

خوندن در می آورد خونشون تو یکی از خیابونای پاین شهر بود

مادرش روزا میرفت کلفتی یه مادمازل از خدا بی خبرو میکرد باباشم

که اگه آدم بود و یه سیر غیرت داشت به جرم حمل تریاک تو زندان

نبود علی بودو 2 تا خواهر دم بختو خرج شکمو از همه مهمتر

دانشگاش نمیدونم اون آدم بود یا ما؟ یادمه مامان لباسایی که آقا

مهدی نمیپوشید چون از مد افتاده بودو به درد خیابون گردیاش

نمیخورد از همه مهم تر باب سلیقه دوست دختراش نبود میداد

بهش علی هم کلی خوشحال میشد علی عادت داشت همیشه سر

به زیر باشه همیشه اول از همه سلام کنه همیشه نجیب بود و در

عین غم زدی گی و فقر زیبا ...


اون روز هیچ وقت یادم نمیره بابا را دیدم که حراسون اومد توی

خونه و باچشمای پر از اشک ما را سوارکرد تو راه همش دلم تو تب

تاب این بود که خدایا خدایای مهربون من چی شده چرا بابا حرفی

نمیزنه نکنه کسی مرده نکنه ... تا این که بابا لب باز کرد و گفت

روزگار گل چینه یکی دیگه از گلای عالمو چیدو زد زیر گریه . خدای

من علی باورم نمیشد مگه میشه علی رفته باشه آخه اون که

سمبل خوبی بود آخه اون که از گلم پاک تر بود تو این فکرا بودم که

رسیدم سر کوچشون بیچاره مادرش وقتی ما را دید اومد جلوی

ماشینو مادرمو بقل کردو گفت خدا علیمو گرفت خدا امیدمو نا امید

کرد حالا چی کار کنم زن بیچاره گریه میکردو نفرین میکرد به دختر

برادرش سمیه آره سمیه دختر دایی علی بود همه میدونستن که

علی از بچه گی سمیه را دوست داشت همیشه برای سمیه

مینوشت همیشه عاشقانه اون دخترا دوست داشت بابام گفته بود

که علی چند بار رفته خواستگاری سمیه ولی چون شاگرد بوده بی

پول چون نداشته چون بابای بی غیرتش زندان بوده چون باباش

پولش نداده تا بره ماشین بخره و تو خیابون جلوی پای امسال منو

هزارون مثه ما که تو نازو نعمت و شکم سیر بزرگ شدیم بوق بزنه

چون از بچه گی کار کرده بود و خرجش خودش در آورده بود چون

نون زحمتشو میخورد چون چون و چونها همیشه دایی ردش میکرده

تا دیشب که خبر میدن فردا شب نامزدی سمیه عشق زندگی علیه

نمیدونم نبودم پیشش ولی میتونم حدس بزنم پسر بی چاره چه

کشیده تصور از دست دادن کسی که تو خیالت زندگیتو با اون

ساختی دستی که تا امروز برای تو بوده حالا در عرض یک دقیقه

بفهمی یکی دیگه اومد اونو برد میتونی بفهمی چقدر سخته؟ علی

ادبیات میخوند همیشه هم قشنگ مینوشت و قشنگ می خوند اون

شبم نوشت ولی آخرین نامه زندگیشو علی 50 تا قرص خورد و رفت

وقتی از بیرون خونه سمیه صدای سازو شنید وقتی شادی اونو

حس کرد رفت به بلند ترین نقطه شهرو نوشت:


امشب تمام ستاره های آسمان گریه میکنند امشب تمام مرغان هوا

اشک میریزند امشب قلبی میشکند و صدای شکستنش به آسمانها

میرسد من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم...


به یاد آنم که آفتاب عشقش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد


تازیانه های باد شلاق وار آن چنان پتکی بر سر فرود می آورند و با

هر فرود گویی در گوش میخوانند که آی بیایید که امشب دلی دور از

دلداده خون شد جامی بی می شکست و پروانه ای به گرد شمعی

طواف نکرد امشب ساقی فریاد مستانه بر نیاورد که نوش.....

مطرب آواز وصال نخواند امشب می خانه خالی بود همه میگریند

حتی ستارگان در سوگ ماه


آره علی نوشت و بعدشم

مرد......................................................................


علی ضعیف نبود علی عاشق بود خسته بود غم دیده بود رنج

کشیده بود خدا یا مگه یه قلب چقدر تحمل سختی داره عین نا

عدالتیه اگه علی را ضعیف خطاب کنیم علی مرد بود مرد


وقتی جنازه علی را صبح پیدا میکنن این نامه تو دستش بوده امروز

از این ماجرا 5 سال میگذره علی مرد ولی یادش برای من همیشه

باقیه...

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط ناصر| |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری

بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .


به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که

 

عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آ
خر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من

جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

 

 

 

 ژ

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو

شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه.

من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام

فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش

متعلق به من باشه. بعد از  ۲  ساعت دیدن فیلم و خوردن  ۳  بسته

چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم

” و از من خداحافظی کرد

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط

“داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم

….. علتش رو نمیدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ،

اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که

اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه

باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن

رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ،

ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون

چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق

به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم

، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من

خداحافظی کرد

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط

“داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم

….. علتش رو نمیدونم .

 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم

حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می

کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو

بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من

توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه

بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با

گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم

گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی

کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط

“داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم

….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره

ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به

من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما

قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟

متشکرم”

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط

“داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم

….. علتش رو نمیدونم .

 

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که

من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان

دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو

میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی

هست که اون نوشته بود :

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من

میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای

من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام

… نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و

گریه !

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو

از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ،

منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر

باشه.

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط ناصر| |

نزدیک  فصل  سرد   هوا    ناگهان   گریست

این جا غروب  بود

فهمید  قلب  گل  که دگر  وقت خنده  نیست

این  گریه  خوب   بود

این    آسمان   شاد   فقط    تازیانه    خورد

تصویر       ابر      بود

این   آفتاب   گرم  به  دست  یک  الهه   مرد

آغاز       صبر      بود

نزدیک   فصل   سرد   کلاغی  روی  بام  بود

می گفت:کوچ و کوچ

انگار    ذهن    او    در    آشوب    دام    بود

درگیر     فکر     پوچ!

تنها  شد   آنچنان  که  دلش  تار  و تیره شد

اندوه    یک    تگرگ!

بر  روی   بام   ماند  و  به  یک  کوه خیره شد

خالی شدن ز  مرگ!

تندیس  یک   الهه ی  باران   به   روی   خاک

در  حال   خنده  بود

بر روی شانه های  این  افسون  خوب  و  پاک

صد ها    پرنده   بود

می گفت: فصل سرد پر از عشق و آشتیست

تنها   اگر   چه  بود!

اینجا غروب سرد و سرخ پر از  روح  زندگیست

اما  دگر  چه سود؟؟؟

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط ناصر| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ