X
تبلیغات
دهکده ی عشق - شعر : آتش پنهان
دهکده ی عشق

گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه ی خسته ی این چنگی پیر/
ره دیگر زد اهنگ دگر


زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه ی هستی کوتاه
جز به افسون نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه!


باز در دیده ی غمگین سحر/
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نا کا می هاست


شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم اویخته /می پرهیزند
برگ ها سوخته از بوسه ی مرگ
تک تک از شاخه فرو می ریزند


می کند باد خزانی خاموش/
شعله ی سر کش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند/
تا به یغما نبرد بستان را


دلم از نام خزان می لرزد
زان که من زاده ی تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این باد بلا خیزم نیست
غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط ناصر و ...| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ